به که گویم این حکایت...؟!

"حضرت حافظ":

 


 

نوشته شده توسط شاکی در دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


پای خود را که مدتی شده بود با تو همراه، دوست می دارم...

من دلم را که می تپد با تو 
ـ گرچه گمراه ـ دوست می دارم
با تو معدود خنده هایم را 
ـ گرچه کوتاه ـ دوست می دارم

چشم خود را که دیده بود تو را
دست خود را که چیده بود تو را
پای خود را که مدتی شده بود
با تو همراه، دوست می دارم

هر کسی را که دارد از تو نشان
همه را فارغ از زمان و مکان
مثل عکس عروسی ات که در آن
شده ای ماه، دوست می دارم

غصه را در پی رمیدن تو
گریه را درپس ندیدن تو
لحظه ای را که بعد دیدن تو 
می کشم آه ... دوست می دارم

یادم آمد ... غزل که می گفتم
دوست می داشتی و می خواندی
به همین خاطر است شعرم را
گاه و بی گاه دوست می دارم

تو عیار محبتم شده ای
دوستت دوست ، دشمنت دشمن
هرکسی را که دوستت دارد
ناخودآگاه دوست می دارم

مهدی شهابی 


 

نوشته شده توسط شاکی در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


14مرداد...

ناز کنی نظر کنی، قهر کنی ستم کنی

گر که جفا گر که وفا، از تو حذر نميشود

داغ که دارد اين دلم، داغ تو و خیال تو "

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نميشود" .

مولانا


 

نوشته شده توسط شاکی در شنبه ششم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت