مياساي از آموختن يک زمان
زدانش ميفکن دل اندر گمان
چو گويي که وام خرد توختم 
همه هر چه بايستم آموختم
يکي نغز بازي کند روزگار 
 که بنشاندت پيش آموزگار
نداني چو گويي که دانا شدم 
 به هر آرزو بر توانا شدم
چنان دان که نادان‌ترين کس تويي 
چو گفتار دانندگان نشنوي...


 

نوشته شده توسط شاکی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت