شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

 خشم است و آتش نگاهش یعنی :تماشا ندارد

 

 رخساره میتابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

 

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

خود گرچه رنج است بودن (بادامبادا) ندارد

 

 تق تق کنان چوب دستش روی زمین مینهد مهر

 با انکه ثبت حضورش  حاجت به امضا ندارد

 

    بر چهره سخت و خشکش پیدا خطوط ملال است

یعنی با کاهش تن  جانی شکیبا ندارد 

 

 گویم که با مهربانی  خواهم شکیبایی از او

 پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد

 

 

 رو میکنم  سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز

 رفته است و خالی جایش  مردی که یک پا ندارد


 

نوشته شده توسط شاکی در یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت